
خونواده ممادریم دور هم جمع شدن و من یجورائی کنار گذاشته شدم شاید اگه مامانم زنده بود من انقد کمبود نداشتم من خیلی عاطفیم و کمبود محبت داغونم کرده... اینکه برای هیچکدومشون مهم نبوده که منم باشم یا نه ... انقد گریه کردم چشام دردن. بغض خفم کرده و هنوزم سرم کجه اشک میچکه از چشام ... احساس غریبی میکنم ظهر مامان بالا بوده نمیدونم چی گفتن بهش که میگه فاصلتو باهاشون حفظ کن.. متنفرم از اینکه فاصلمو با کسی حفظ کنم... اومده کرمونشاه و به من نگفت..ازش انتظار داشتم بگه اینجاس حداقل.. هرطوریم که رفتار کنم حقم...
ادامه مطلب